اِلا رَحمَتهً مِنا و مَتاعاً الی حین
مگر رحمت ما ایشان را نجات دهد و تا وقت معین زندگی بخشد
ای درویش : حس را به عالم جبروت راه نیست. و عقل در وی سرگردان است، حس تو را به عالم ملک رساند و عقل تو را به عالم ملکوت رساند.و عشق تو را به عالم جبروت رساند،از آن جهت که عالم جبروت عالم عشق است. خلقانی که در عالم جبروت اند، جمله بر خود عاشق اند. مرآتی می خواهند تا جمال خود را ببینند و صفات خود را مشاهده کنند. مفردات و مرکبات عالم مرآت اصل جبروت اند.
کتاب الانسان الکامل
رهایی. واینکه انسان آزاده رها می شود و رهایی می بخشد. دلم گرفته و به کتاب پناه می برم. خط به خط توی سرم چیزی می کوبد. این آیات مرا رها نمی کند و توی ذهنم چیزی دارد به قول دوستی ذوب می شود.
چند سالی می شد که با خیابان ها قهر بودم و حالا یک دوست مرا با خود به اعماق حسم می برد.
دلم تنگ است و این رمضان کاش هرگز تمام نشود و گرنه از غصه می میرم. دلم خوش است به همین سحرها و کتاب های به جا مانده که بوی آشنایی می دهد. بوی یک برادر که حالا از همیشه دلم بیشتر هوای غرغر هایش را کرده.
پدرم تا صبح نماز میخواند و تمام روز از درد به خودش می پیچد. گاهی صدای هق هق اش دیوانه ام می کند و گاهی ساعت پشت سرش می ایستم تا فقط صبوری اش را در مقابل درد ببینم.
همان دوست ، کوچه های خلوت و لذت پس دادن توپی که جلوی پایمان می افتد، خواب و فیلمنامه ای که برای ساخت تصویب شد.... می شود گاهی ارام بود ... حتی برای چند دقیقه و بعد همه چیز مثل تیک تاک این ساعت بی شیشه کسالت را به زندگی باز می گرداند.
فکر می کنم هنوز هم به دعا اعتقاد ندارم.
از خانه بدر از کوچه برون تنهایی ما سوی خدا می رفت
در جاده درختان سبز گل ها وا شیطان نگران : اندیشه رها می رفت
خار آمد و بیابان و سراب
کوه آمد و خواب
آواز پری : مرغی به هوا می رفت ؟
نی همزاد گیاهی بود از پیش گیا می رفت
شب می شد و روز
جایی شیطان نگران : تنهایی ما می رفت
سهراب سپهری
وقتی به این عکس نگاه می کنم و یا حتی شعری از او می خوانم فکر می کنم یاد کسی می افتم که در دل طبیعت، خیلی ساده و بی ریا زندگی می کرده و کودکی وجودش مانع از برقراری ارتباط انسانی می شده .
از دوستی های بی کلام خسته شده ام. دلم می خواهد وقت طلوع خورشید یک نفر کنارم بنشیند و با هم از روزهای آینده حرف بزنیم.
آینده... روزهای نو... الان این چیزها به نظرم خیلی دور است . حداقل تا فردا که جواب کنکور بیاید.
مهمان داشتیم و برای فرار از دست اعصاب خوردی ها و کنایه های احتمالی پای کامپیوتر نشتم و تا صبح از جایم تکان نحوردم. چیزهای زیادی خواندم و بهترینشان همین شعرهایی بود که سایت آوای آزاد خواندم به همراه شرح حال شاعران. همیشه فکر می کردم باید خیلی عجیب و غریب باشند و هزار تا اتفاق توی زندگی شان افتاده باشد ولی حالا فکر می کنم بر عکس خیلی از انها توی سکوت و آرامش زندگی کرده و حتی مرده اند.
دارم نمایشنامه و فیلمنامه می نویسم که اگر قبول نشدم بتوانم بسازمشان.
با دیاکو خیلی بد حرفم شد که همین جا ازش معذزت خواهی می کنم. فکر می کنم هنوز هم با من قهر است. ولی خوب خیلی به آدم زور دارد که چند روز یک سر جواب سوالات یک نفر را در مورد دوست قهر کرده اش بدهی بعد تا بخواهی یک کلمه در مورد خودت حرف بزنی طرف یعنی ذیاکو بی محلی کند و بگذارد برود. شما بودید دلخور نمی شدید؟
از نوشته های شیخ خیلی خوشم می آید و چند بار هر نوشته را می خوانم. یک وبلاگی هم هست به نام پاپیروس که خیلی دوست داشتم برایش کامنت بگذارم ولی نشد که نشد.
می تراوید آفتاب از بوته ها
دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشای یار باد
مویش افشان گونه اش شبنم زده
لاله ای دیدیم لبخندی به دشت
پرتویی در آب روشن ریخته
او صدا را درشیار باد ریخت
جلوه اش با بوی خاک آمیخته
رود تابان بود و او موج صدا
خیره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاریک خواند
طرح ها دردست دارد دود وهم
چشم من بر پیکرش افتاد گفت
آفت پژمردگی نزدیک او
دشت دریای تپش آهنگ نور
سایه میزد خنده تاریک او
تو یکی نیستی ای خوش رفیق بلکه گردونی و دریای عمیق
مثنوی
هیچ ترازویی مجویید که گنجهای ناشناخته ی شما را بسنجد و در پی آن نباشید که با چوب دست کلام ژرفای بحر درون را بپیمایید.
زیرا نفس آدمی دریایی است که از حد بیرون است.
خلیل جبران
چند شب پیش با دوستی در مورد نفس آدم ها صحبت می کردیم و اینکه چگونه می شود به ادم ها نگاه کرد.
گفت: اگر آدم ها را درون دریا بریزی و از بالا به آن ها نگاه کنی باز هم برای شش میلیارد ادم دیگر جا باقی مانده است. دل آدم ها هم همینطور است. هر چقدر دوست . آدم داخل آن بریزی باز برای دوستی دیگران جا باقی می ماند.
امشب که داشتم پیامبر خبران خلیل جبران را می خواندم یاد حرفش افتادم و دانستم که از روی حساب و کتاب حرف میزند و حرفهایش حسابی به دلم نشست.
وَِ لاتُزع قَلبی بَعدَ اِذ هَدَیتَنی وَهَب لی مِن لَدُنکَ رَحمةَ
و دلم را به تاریکی نیفکن ، پس از آنکه هدایتم کردی مرا نزد خودت ببخش
رسیدن ماه رمضان دلم را روشن کرد. امیدوارم بر شما هم چنین باشد.
که می گوید بمان این جا؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور:
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟
اخوان ثالث
دوستی از دلخوشی ها گفته بود به نظرم آمد انقدر این دلخوشی ها می توانند ساده و نزدیک باشند که گاهی آدم وجودشان را حس نمی کند.
باید قدر نعمت را دانست و دلگیر نبود ولی آخر چرا این همه دور ؟ این همه کم رنگ و نا پایدار؟
از درک نشدن و نافهمیدن آنقدر گله کردم که دیگر برایم حکم یک راز ندارد.
دلم می خواهد بگویم که چقدر بابت همین چیزهای ساده خوشحالم.
به شنیدن صدای اذان موذن زاده توی خانه...... یا هر جای دیگر که بشود طهارت را مثل آب و روان بر تنمان حس کنیم.
به اینکه یک دوستی بیاید و نوشته هایم را بخواند و بگوید هنوز وقت هست برای شروع کردن.
به اینکه بخوانم و بخوانم و بخوانم.... چه درس چه هر هر نوشته ی قابل تعمل دیگر.
به پدر و مادرم که دعایشان معجزه می کند.
به اینکه صبح ها بنشینم پای پنجره و به طلوع لبخند بزنم.
به اینکه آغاز صبح را با چشمانم ببینم و لمس کنم.
اما همین بهانه های کوچک خوشبختی گاهی آدم را زیادی غره می کند. آدم یادش می رود غم همین نزدیکی ها ست و هر نفس ممکن است به دلمان رخنه کند.
به اینکه دوستی یک بغل کتاب أورده باشد برایت و کلی خندیده باشیم و وقتی حرف از آینده به میان می آید همان دوست ساعت مچی ش را از دستش باز می کند و دستش را روی جای زخم هایش میکشد و می گوید: کاش همان موقع تمام می شد.......
و یک لحظه تمام بهانه ها به گرمای هوا ختم بشود و ببینی بستنی ها آب آب شده.
به اینکه تمام ادم های خوب و بد را بدون بدبینی نگاه کنیم و به همه وقت بدهیم تا خود را اصلاح کنند. حتی به ندا
اینکه بشود همایون شجریان گوش داد و حواست انقدر جمع باشد تا غذایت نسوزد
......
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
فروغ
وقتی یادش می افتم گریه ام میگیرد. خاطره بدی بود. همیشه توی خواب باز برایم اتفاق می افتد. خیلی کوچک بودم. دستم توی دست مامانم بود و رفته بودیم یک جای شلوغ برای خرید. یک دفعه که نگاه کردم دیدم مامانم نیست و جدی جدی گم شده بودم. نمی دانم چقدر طول کشید تا پیدایم کنند ولی ترس از دوباره گم شدن اذیتم می کند. توی فرم انتخاب رشته تهران را زدم. با اینکه مثل سال پیش آمادگی نداشتم ولی رتبه بهتری به دست آوردم. فکر می کنم کلاسهای سینمای جوان خیلی کمکم کرد. پارسال که بیشتر توی فکر و خیال می رفتم بیشتر کابوس می دیدم. امسال سرم را به کلاس رفتن گرم کردم. باز بهتر از پارسال بود که بابا قلبش را عمل کرد و داشتم از نگرانی می مردم. امیدوارم فردا ها باز هم بهتر می شد.
از بیم رقیب, طوف کویت نکنم وز طعنه ی خلق,گفتگویت نکنم
لب بستم و از پای نشستم اما این نتوانم که آرزویت نکنم
از طعنه های مردم خسته ام. با اینکه شدیدا دوست دارمشون ولی گاهی انثدر دلخور می شوم که فقط با دعا کردن آرام می شوم. امیدوارم کمی هم درک کنند به جای حرف زدن. و این ترس از ناشناخته ها و غربت و خاطره های بد اذیتم میکند. کاش می شد بی دغدغه تر زندگی کرد. بدون حرف مردم. بدون طعنه و کنایه و سرکوفت. کاش....
هشت سال پیش پدرم لای کتابی را باز کرد و برای تک تکمان فال گرفت. تا مدت ها فکر می کردم آن کتاب دیوان حافظ بوده. بیت ها را یادم نمی آمد ولی کلا چیز خوبی توی ذهنم نسبت به اولین فالی که برایم گرفته شد داشتم. چند ماه پیش توی اسباب کشی کتاب را پیدا کردم اما وقت خواندن نداشتم. حالا بعد از روزهای کنکور وقت کردم دوباره خواندمش. عجیب بود که بعد از این همه سال هنوز یادم بود که فال آن روزم چه بوده.
در کعبه اگر دل سوی غیر است تو را طاعت همه فسق و کعبه دیر است تو را
ور دل به خدا و ساکن ساکن میکده ای می نوش که عاقبت به خیر است تو را
ابوسعید ابوالخیر
به نظرم رباعیات ش خیلی خوب است ولی نمی دانم که برای گرفتن فال مناسب است یا نه.
دیشب که خیلی توی فکر بودم و صدای اذان را شنیدم دوباره لای کتاب را باز کردم و خواندم:
یا رب ز کرم دری به رویم بگشا راهی که در و نجات باشد بنما
مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما
الذی جَعَلَ لَکُمُ الارضَ فراشاّ و السماءَ بِناءّ وانزَلَ مِنَ السماءِ مآءّ فَاَخرجَ به مِنَ الثَمراتِ رزقاّ لَکُم فَلا تَجعَلو الله ِ اَندادّ وانتُم تَعمَلون
(سوره بقره)
هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد.
هماندم که مخلوقی نظر ما را به به سوی خویش معطوف کرد ، ما را از خدا برگردانده است.
و تو هیچگاه آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی.